شاهدخت سرزمین ابدیت
نزدیک دو ساله که نقاشی رو اونجور که دلم می خواست و می خواد دنبال نمی کنم.... دیروز حالم یه کم گرفته بود.تو این مدت رنگ و پالت و حتی قلموهام رو هم بخشیدم به دیگرون... دستم خالی بود و هیچ وسیله ای واسه نقاشی رنگ روغن نداشتم و از طرفی هم تابلوی نیمه تمامی که به دیوار اتاقم وصله بهم دهن کجی می کرد. از صبح کله سحر هم که کلافه بودم ولی تصمیم خودم رو واسه شروع دوباره ی نقاشی گرفته بودم... ساعت ۱۱ از خونه زدم بیرون و رفتن آبتین... اصلا وارد این فروشگاه که میشم روحم پرواز می کنه...می شه یه بچه ی شر که هی میدوه این طرف و اون طرف و نمی تونم یه جا ثابت نگهش دارم. خوشبختانه فروشنده ها هم این حس و حال رو میشناسند... ۱ ساعت و نیم تو فروشگاه اینور اونور رفتم و از رنگ و قلمو و پالت گرفته تا پایه بوم تاشو و کیف لوازم نقاشی چوبی رو خریدم.کلی حالم خوب شد. تابلوی خیال رو تموم کردم...حالا خیالم راحت تره دوباره یه هفته ی پرمشغله .... البته دوسش دارم. شنبه صبح بعد از سحری دراز کشیدم ...خوابم برد و ساعت رو هم که گذاشته بودم ۵:۲۵ زنگ بخوره خاموش کردم...ساعت ۵:۵۹ دقیقه به لطف مامانم از خواب بیدار شدم.با سرعت نور حاضر شدم.در واقع یک دقیقه فرصت داشتم که حاضر شم و راه بیفتم تا سر ساعت ۶ کلاس باشم... ساعت ۸ اومدم خونه و ۴۵ دقیقه استراحت کردم و حاضر شدم و راه افتادم سمت کهریزک...ایستگاه حرم مترو پیاده شدم.یک ساعت به یک ساعت قطار واسه کهریزک میاد.منم ۲۰ دقیقه نشستم تا بیاد.ساعت ۱۱:۳۰ رسیدم.امان از دست اداره جات دولتی...تا ساعت ۱۲:۲۰ منتظر موندم تا نامه ام رو بدن دستم.باید از اون طرف نامه رو می بردم خیابون جمهوری...قطعا نمیرسیدم.برگشتم خونه....۲:۴۵ خونه بودم. یکشنبه هم برنامه به همین منوال شروع شد...۶ تا ۸ کلاس و بعدشم اومدم خونه و دوش گرفتم و یکم استراحت کردم.ساعت ۱۱ از خونه بیرون اومدم.میدان انقلاب پیاده شدم و رفتم جمهوری و وارد اداره شدم...تعجب کردم داشتند اسباب کشی می کردن و حراست اصلا بهم اجازه حرف زدن نمیداد...گفتم اقا همین دیروز باهاشون هماهنگ شده خودشون گفتند نامه رو براشون بیارم(گفتم که امان از دست ادارجات دولتی که تو پیچش حرفه ای هستند) بعد از چند دقیقه الافی و هماهنگی های تازه ادرس جدید رو تلفنی بهم ابلاغ کردن و گفتند که بیا اینجا نامه ات رو تحویل بده.جواب قطعی بگیر.جمهوری اتوبوس سوار شدم و رفتم استامبول و از اونجا هم نوفل لوشاتو... وارد مکان جدیدشون شدم...بازم حراست نذاشت برم بالا گفت امروز کار کسی رو راه نمیندازند...هی می گم اقا چرا نمی فهمی خودشون الان به من زنگ زدن گفتن بیام شما یه سوال بپرس...به خودش زحمت هم نداد اندکی!!!! خودم تماس گرفتم...البته بیهوده بود.به من می گن الان ساعت نماز و ناهارهستش(ماه رمضون رو دقت شود)باید منتظر بمونی.. هی وایسادم...همه کارمنداشون رفتن.باز هم جناب به خودشون زحمت ندادن که حداقل خبر بدن و به من بگن برو بعدا بیا(یعنی برو گورت رو گم کن) بالاخره نامه رو دادم دست کس دیگه ای که بهشون برسونه و قید جواب قطعی رو زدم....خیلی بهم بر خورد.میدونم که به کسی که سفارشم رو کرده بود هم شدیدا برخورد(دروغ می گم زیاد اطمینان ندارم)اخه زشت نیست همکار همکارش رو ضایع کنه؟؟؟!!!! اومدم بیرون...رفتم میدون فردوسی و با مترو برگشتم خونه...به صورت وحشتناکی گرمازده شدم و پاهام هم ورم کرده(۲۰ کیلومتری پیاده روی کردم) باقری-دروازه شمیران-میدان انقلاب-خ کارگر-خ لبافی نژاد-خ جمهوری-خ استامبول-خ نوفل لوشاتو-خ هانری کربین-پل حافظ-خ انقلاب-میدان فردوسی-دروازه شمیران-باقری---->بالاخره خونه در کل روز جالبی بود...دوسش دارم ساعت ۶ صبح شنبه بعد از سحری و نماز خوابم می بره. نمی دونم چی شد که هر دوتا گوشیم شارژ خالی کردند و در اتاقم هم که بسته بود و صدای تلفن خونه کم. حدودای ساعت ۱۰ یا ۱۰:۳۰ بود که با صدای خواهرم رو پیغام گیر بیدار شدم که می گه چرا جواب نمیدی پاشو به فلانی زنگ بزن کارت داره. بیدار شدم و باهاش تماس گرفتم .یه سری مدارک باید فکس می کردم و یه نامه باید می نوشتم. شروع کردم به گرداوری مدارک و بعدش هم نوشتن نامه و با این فس فس هام بالاخره زدم بیرون....خوب ۱۰۰٪ جایی باز نیست .ساعت ۲:۴۰ اومدم خونه....دست از پا درازتر...زنگ زدم و گفتم فردا یا عصری فکس می کنم که بهم گفتن فردا به خود اداره فکس کن که می خوایم بفرستیمشون دفتر فلانی. مدارکم رو دادم به خواهرم که فردا صبح با خودش ببره شرکت و از اونجا فکس کنه. ساعت ۵:۳۰ صبح یکشنبه خوابم برد....ساعت ۹ صبح بیدار شدم و با خواهرم صحبت کردم که می گفت زنگ زده به فلانی ولی جلسه است . گفتم باشه... ۱ ساعت دیگه خودم زنگ زدم و شماره ی فکس رو یه بار دیگه از سر اطمینان گرفتم. از اون به بعد همش پای تلفن بودم که چرا نمیره و چرا ارور میده و هزار دردسر دیگه.اخرش هم فکس کردیم به اتاق جناب رییس ... یکشنبه در کل حالم خوب نبود.سرما خورده بودم و حتی سر افطار هم اشتها نداشتم .از صبح یه سره بیدار بودم و کلی خسته... بعد از افطار یه سره کتاب خوندم تا ساعت ۱۲ شب.خیلی خسته بودم ولی هر کاری کردم خوابم نمیبرد.بلند شدم...یه چیزی خوردم یه کم رفتم نت ولی بازم خوابم نمیبرد. ساعت ۳ و خورده ای بود که خوابم برد و با صدای حرف زدن مامان و بابا ساعت ۴ بود که بیدار شدم و دیدم مامانم داره سحری اماده میکنه...چشام درد می کرد. سحری خوردم اونم ۱۰ دقیقه ای و بعدش یه چرت یه ربعه زدم و دوباره بلند شدم و بعد نماز هم یه درازی کشیدم ... ۵:۲۰ دیگه کامل از جام پاشدم و حاضر شدم...سر ساعت ۶ باید جایی می بودم. هوا هنوز گرگ و میش بود که زدم بیرون....خیابونا از روزایی که میرفتم مدرسه خیلی وحشتناکتر بود.فقط صدای اتوبوس های شرکت واحد رو از خیابون اصلی می شنیدم. اداره ها و شرکت ها هم که دیر شروع به کار می کنند و هیچ ماشینی هم در کار نبود...۵:۵۵ رسیدم .ولی تو راه مدام تو این فکر بودم که چقدر اتفاقات اخیر تو این مملکت باعث شده احساس وحشت توم بوجود بیاد. یادمه تابستونای قبل بعضی روزها بعد از نماز صبح تو همون گرگ و میش میزدم بیرون و پیاده روی می کردم...بعدش هم نون اول تنور و می گرفتم و میومدم خونه...تنها....بدون هیچ استرسی... ولی الان... هوا گرم است...اما هنوزم نیمه شب ها شیشه ها سردند و می گریند یا شاید... از حرارت نگاه عاشقانه ی تو بیمار شدند کاین چنین غرق تب و اندوهند و بدن هاشان سرد ســـــرد خیس از شبنم عشقی دیرین اینچنین می گرید بگذار برخیزم... نیمه شب باز به بی خوابی من می خندد پی چشمان تو در پنجره ها می گردم صورتم را به همان شیشه ی تر می بندم گوش بر زمزمه ی پنجره ها می بخشم یک نفر از پس ان... زیر شمشاد ته کوچه ی ما زیر لب گفت: خـــــــــــدا.... دنیای دور و اطراف هر کدوم ما از جذاب ترین داستان ها و رومان ها هم پرماجراتر و جذاب تره.فقط لازمه که حواسمون رو جمع کنیم و کمی بیش تر ببینیم.... یک مرداد تولد بابامه واسه نماز سر اذان زد بیرون منم فرطی پریدم و بعد از کلی پیاده روی زیر نور ماه یه تارت و فشفشه و ...خریدم و اومدم خونه. کیک نگرفتم چون خیلی خامه و چربی داره. در خونه رو هم قفل کردم بنده خدا اومده بود هی کلید مینداخت و زنگ میزد...منم داد میزدم الان میام...حالا پشت در بودما اخه چیکار کنم این فشفشه ها روشن نمی شد(از این بزرگ باحالا برقا رو هم خاموش کردیم...بالاخره پدر وارد شد با یک دست بر سینه و خنده بر لب...چیزیش نبودا مدل خوشحالیش اینجوریه که یه دستش رو به سینه اش میذاره پ.ن:۱-خیلی بدشانسی اوردم...کلی واسه خودم افه گذاشتم که نه کیک خوب نیست چربیش میره بالا حالا تارت هر چی می تونست شیرین بود... ۲-بعدش ازش پرسیدم چه فکری می کردی پشت در...گفت :هیچی گفتم لابد کار دارید ۳-خیلی حرص خوردم تا کاغذ کادوهارو پیدا کنم.




ادامه مطلب

ادامه مطلب





)

(اینتل کچوال من)

